گــــــــــردو

۲۵ مطلب با موضوع «رباعیات» ثبت شده است

صبحی خوش و خرم است خیز ای ساقی    

      در شیشه کن آن شراب از شب باقی


جــامی بــه مــن آور و غـــنیمت می دان     

      ایــن یــک دم نــقـــد را و فــــردا باقی

۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۹
blogo

یا رب به محمد و علی و زهرا

یا رب به حسین و حسن و آل عبا


کز لطف برآر حاجتم در دو سرا

بی منت خلق یا علی الاعلا

۰ نظر ۲۹ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۷
blogo

از کشت عمل بس است یک خوشه مرا

در روی زمین بس است یک گوشه مرا


تا چند چو گاو گرد خرمن گردیم

چون مرغ بس است دانه یی توشه مرا

۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
blogo
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
۰ نظر ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۳:۳۴
blogo

سهـمـی کـه مــرا دلـبــر خـبّــاز دهـد / نه از سر کینه کز سر نـــــــاز دهد

در چنگ غمش بمانده ام همچو خمیر / ترسم که به دست آتشم باز دهد

* * *

زیبــــا بت کفشگر چو کفش آراید / هر لحظه لب لعل بر آن می ساید

کفشی که ز لعل و شکرش آراید / تـــاج سر خورشیـد فلک را شـایـد

۰ نظر ۱۲ دی ۹۴ ، ۰۸:۵۷
blogo

خورشید به روشنی رایت ماند         

گردون ز شرف به خاک پایت ماند


دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند         

فردوس به عرصه‌ی سرایت ماند

۰ نظر ۱۱ دی ۹۴ ، ۰۹:۵۱
blogo

زان پس که دل و دیده بر من سپرند         

با عشق یکی شوند و آبم ببرند


صبرا به تو آیم غم کارم بخوری         

ای صبر نگویی که ترا با چه خورند

۰ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۸
blogo

یک در فلک از امید من نگشاید         

یک کار من از زمانه می‌برناید


جان می‌کاهد غم تو می‌افزاید         

در محنت من دگرچه می‌درباید

۰ نظر ۰۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۱
blogo

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید         

این ابر که زار بر چمن می‌گرید


گل گفت به پای خویشتن برشکنم         

بر خنده‌ی یک هفته‌ی من می‌گرید

۰ نظر ۰۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۱
blogo

آنها که هوای عشق موزون زده اند / هر نیم شبی سجاده در خون زده اند

نشنیدستی، که عاشقان خیمه ی عشق / از گردش هفت چرخ بیرون زده اند


@@@@@@@@@@


شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند / وز جام بلا چگونه می زهر چشند؟

اَر راز نهان کنند غمشان بکشد / ور فاش کنند مردمانشان بکشند

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۹
blogo

در گنجه دو درزن گر استاد جوان / بردند تظلم به بر شاه جهان

فـرمــود مَـلِـک بــه درزیــان ارّان / گه درزن این برید و گه درزن آن

* * *

رفتی به سرا دوش به می نوشیدن / بودت هوس یار دگر ورزیدن

روی تو بکنده اند و معلومم شد / من روی تو کنده چون توانم دیدن؟!

۰ نظر ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۴
blogo
مِی خوردن و شاد بودن آئین من است    
      فـارغ شدن از کفر و ز دین, دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تــو چیست     
     گـفتــا: «دل خـرم تــو کـابـیـن مــن است»
۰ نظر ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۲
blogo

بر من شب هجر تو سرآید آخر         

این صبح وصال تو برآید آخر


دستی که ز هجران تو بر سر دارم         

از وصل به گردنت درآید آخر

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۵
blogo

این شمع که شب در انجمن می خندد

ماند بگلی که در چمن می خندد


هر شب که به بالین من آید تا روز

میسوزد و بر گریه من می خندد

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۵
blogo

ساقی و بتی و بربطی بر لب کشت     

     این هـر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت


مشنو سخن بهشت و دوزخ از کس    

      کــه رفــت بــه دوزخ و کــه آمــد ز بهشت؟

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
blogo

گفتـی که : بدان رُخان زیبـا که مراست / چون خلد وثاق تو نخواهم آراست!

امروز در این زمانه خود زهره که راست؟ / تا گوید کان خلاف گفتی، یا راست!


 @@@@@@@@@


از رنگ رخ تو گل عجب شرمگن است / وز طعم لبت بُتـا، رطب شرمگن است

هر بی ادبی که در سرت هست، مکن / کز بی ادبی هات ادب شرمگن است

۰ نظر ۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۲
blogo

در پرده ی اسرار, کـسی را ره نیست     

     زیـن تــعبیه جـــان هیچ کس آگه نیست


جــز در دل خاک, هیچ منزلگه نـیست      

    مِی خور که چنین فسانه ها کوته نیست

۰ نظر ۰۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۹
blogo

چون بلبل مست راه در بستـان یافت      

روی گل و جام و باده را خندان یافت


      آمـد بــه زبــان حال در گوشم گفت:    

دریـاب کـه عمر رفته را نتوان یافت

۰ نظر ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۷
blogo

در عشق تو هر سوی همی باید رفت / چون اشک، به هر روی همی باید رفت

در خدمت زلفین تو همچون شاهان / شرط است، که بر موی همی باید رفت!


@@@@@@@@@@


کس عاشق آن لب چو شهد تو مباد / جز فرقد و مَه، مرقد و مهد تو مباد

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . / . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

۰ نظر ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۲
blogo

چشمت صنما هــــــــزار دلدار کشد

آن ناله‌ی زیر او همـــــــه زار کشد


شاهان زمانه خصم بـــــــردار کنند

آن نـرگس بیــــــــدار تو بیدار کشد

۰ نظر ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۱۸
blogo
چون شاهد پــــوشیده خــــــرامان گردد
هـــــر پوشیده ز جامه عــــــریان گردد

بس رخت به خیل کاو گــروگان گردد
گـر سنگ بود چو کان زرافشان گردد
۰ نظر ۲۲ آبان ۹۴ ، ۰۸:۳۰
blogo

آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست         

بر چهره‌ی آفتاب و مه خندیدست


ماه نو عید دیده‌ام دوش بدو         

بر ماه تمام کس مه نو دیدست

۰ نظر ۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۰۶
blogo

خاکی دل من به آتش آگنده مدار 

 آبم مبر و چو خاکم افکنده مدار


چون کار من از بخت فراهم نکنی 

 در محنت و غم مرا پراکنده مدار

۰ نظر ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۰
blogo

ای هــــر چه صدف بسته‌ی دریای لبت

وی هـــــر چه گهــر فتـاده در پای لبت


از راهـــــزنــــــان رسیده جانم تا لب

گــــر ره ندهـــی وای من و وای لبت

۱ نظر ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۳
blogo

مسکین تن شمع از دل ناپــــاک بسـوخت 

زرین تنـش از دل شبـــــه‌نـــــاک بسـوخت


پروانــــه چو دید کـــو ز دل پـاک بسوخت 

بر فرق سرش فشـــاند جــان تاک بسوخت

۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۴۰
blogo