گــــــــــردو

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سعدی» ثبت شده است

بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی

و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی


امید از بخت می‌دارم بقای عمر چندانی

کز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۴۸
blogo

تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آیی 

کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی 


راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند 

مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی 

۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۴۰
blogo

نادانى را دیدم که بدنى چاق و تنومند داشت، لباس فاخر و گرانبها پوشیده بود و بر اسبى عربى سوار شده و دستارى از پارچه نازک مصرى بر سر داشت، شخصى گفت: 

اى سعدى! این ابریشم رنگارنگ را بر تن این جانور نادان چگونه یافتى؟ 

۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۳
blogo

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی 

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی 


ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد 

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی 

۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۸
blogo

هرگز نبود سرو به بالا که تو داری

یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری


گر شمع نباشد شب دلسوختگان را

روشن کند این غره غرا که تو داری

۰ نظر ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۹
blogo
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو

ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو
۰ نظر ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۱
blogo

بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد

وز سعادت به سرم سرو روان باز آمد


پیر بودم به وصال رخ خویش همه روز

باز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۳
blogo

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا


اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۰
blogo

صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی

خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی


ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش

خوش دانه‌ای ولیکن بس بر کنار دامی

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۴
blogo

وقتی دل سودایی می رفت به بستانها 

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها 


گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل 

تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها 

۰ نظر ۱۱ دی ۹۴ ، ۱۸:۵۱
blogo
هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری
در دست خوبرویان دولت بود اسیری

جان باختن به کویت در آرزوی رویت
دانسته‌ام ولیکن خون خوار ناگزیری
۰ نظر ۱۰ دی ۹۴ ، ۲۳:۴۴
blogo

صید بیابان عشق چون بخورد تیر او

سر نتواند کشید پای ز زنجیر او


گو به سنانم بدوز یا به خدنگم بزن

گر به شکار آمدست دولت نخجیر او

۰ نظر ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۳۷
blogo

کریم السجایا جمیل الشیم

نبی البرایا شفیع الامم


امام رسل، پیشوای سبیل

امین خدا مهبط جبرئیل

۰ نظر ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۰:۰۹
blogo

به گرسنگی مردن بهتر که نان فرو مایگان خوردن .

-----------------------------------------

آدمی با کینه ، زندگی را بر دوستان نیز تنگ می کند .

------------------------------------

۲ نظر ۰۸ مهر ۹۴ ، ۰۷:۳۷
blogo

شب از بهر آسایش تست و روز

مه روشن و مهر گیتی فروز


اگر باد و برف است و باران و میغ

وگر رعد چوگان زند، برق تیغ

۱ نظر ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۴
blogo

کاروانی در زمین یونان بزدند و ننعمت بی قیاس ببردند . بازرگانان گریه و زاری کردند

و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود. 

چو پیروز شد دزد تیره روان

چه غم دارد از گریه کاروان

۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۹
blogo