گــــــــــردو

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وحشی بافقی» ثبت شده است

عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است

ولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است


دلیریى که دلم کرد و مى زند در صلح

به اعتماد نگه هاى رغبت آمیز است

۰ نظر ۲۳ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۱
blogo

ز شبهاى دگر دارم تب غم بیشتر امشب

وصیت مى کنم باشید از من با خبر امشب


مباشید اى رفیقان امشب دیگر ز من غافل

که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب

۰ نظر ۱۸ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۱
blogo

ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را

دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را


پیش رندان حق شناسى در لباسى دیگر است

پر به ما منماى زاهد خرقه پشمینه را

۰ نظر ۱۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۹
blogo

بار فراق بستم و ، جز پاى خویش را

کردم وداع جمله اعضاى خویش را


گویى هزار بند گران پاره مى کنم

هر گام پاى بادیه پیماى خویش را

۰ نظر ۱۲ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۰
blogo

خوشا بی‌صبری عشق درون سوز

همه درد از درون و از برون سوز


چو عشق آتش فروزد در نهادی

به خاصیت بر او آب است بادی

۰ نظر ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۳۰
blogo

ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست 

ذره‌ای در سایه‌ی خورشید تابان آمدست 


قطره‌ای ناچیز کو را برد ابر تفرقه 

رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست 

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۱
blogo

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را 

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را 


نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل 

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را 

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۲
blogo

هست هنوز ماه من چشم و چراغ دیگران

سبزهٔ او هنوز به از گل باغ دیگران


خلق روان به هر طرف بهر سراغ یار من

بیهده من چرا روم بهر سراغ دیگران

۰ نظر ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۲
blogo

مبادا یارب آن. وزی که من از چشم یار افتم

که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم


شراب لطف پر در جام می‌ریزی و می‌ترسم

که زود آخر شود این باده و من در خمار افتم

۰ نظر ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۲
blogo

خوار می‌کن ، زار می‌کش، منتت بر جان ماست

خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست


چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد

این گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست

۰ نظر ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۵
blogo
سد حیف از محبت 

سد حیف از محبت بیش از قیاس ما 
با بیوفای حق وفا ناشناس ما 

بودی به راه سیل بسی به که راه او 
طرح بنای عشق محبت اساس ما 
۰ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۰۹:۲۴
blogo