گــــــــــردو

دختر و بهار / دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۷ ب.ظ

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو


عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو


بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز میگشود دو چشمان بسته را


میشست کاکلی به لب آب تقره فام

آن بالهای نازک زیبای خسته را


خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید


موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید


خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم


دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم


خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود


می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود


دختر و بهار //مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

  • ۹۴/۰۸/۲۰
  • blogo

فروغ فرخزاد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی