گــــــــــردو

۴۳۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟


خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند


کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

بز ملا حسن مسئله گو 

 چو به ده از رمه می کردی رو 


 داشت همواره به همره پس افت 

 تا سوی خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت 

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما


ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما

به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست//ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست

زبان در کام، کام از نام او یافت//نم از سرچشمهٔ انعام او یافت


خرد را زو نموده دم به دم روی//هزاران نکتهٔ باریک چون موی

فلک را انجمن‌افروز از انجم//زمین را زیب انجم ده به مردم

حق با تو بود 

می بایست می خوابیدم 


اما چیزی خوابم را آشفته کرده است 

در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام 

الهی غنچهٔ امید بگشای!//گلی از روضهٔ جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم!//وزین گل عطرپرور کن دماغم!

درین محنت‌سرای بی مواسا//به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!//زبانم را ستایش‌پیشه گردان!

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن


در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو


عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم


هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

سوار سخن را ضمیر است میدان

سوارش چه چیز است؟ جان سخن دان


خرد را عنان ساز و اندیشه را زین

براسپ زبان اندر این پهن میدان

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست


واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی 

به تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی 


چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید 

رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی 

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن 

غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من 


تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم 

که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن 

برای چیدن گل سرخ، نه ارّه بیاور، نه تبر ! 

سرانگشت ساده‌ی همان ستاره‌ی بی‌آسمانم ... بس ، 


تا هر بهار به بدرقه‌ی فروردین ، 

هزار پاییز پریشان را گریه کنم . 

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده 

چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده 


تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد 

دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم 

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم 


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت 

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم 

خدایی خدا غریبه

غریبه چون که ما عاشقش نشدیم

غریبه بنده لایقش نشدیم


غریبه رهرو صادقش نشدیم

امون ز غفلت امون زتهمت

از کجا آمده ام تا به کجا می بری اَم

بی پر و بالم و با دست دعا می بری اَم


هر شب از لطف تو هم سُفرۀ اَبرار منم

این چه لطفی است که با دل همه جا می بری ام

و روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت


روزی که کم ترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری است

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

                                  دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد


آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

                                  خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

                              آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند


دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

                              باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

تو را چون من همه عالم غــلام است
مـــرا عــشق تـــو در عالم تمام است

همــــه شـــاهان و خـــوبان جـهان را
قـــــد تـــو دانــه و زلف تــو دام است

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب


پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم
دیری است که دل ، آن دل دلتنگ شدن ها

بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها
آه ای نفس از نفس افتاده ، کجا رفت