گــــــــــردو

۴۳۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

می خواستم 

شعری برای جنگ بگویم


دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست 

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد 

از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد


آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه

آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد 

 

گفتار برای یک ترانه، در شهادتِ احمد زیبرم 

به علیرضا اسپهبد 


در شهرِ بی‌خیابان می‌بالند 

در شبکه‌ی مورگی پس‌کوچه و بُن‌بست، 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد 

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

گرفتم آن که در خواب کردم پاسبانش را

ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را


صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون

کند آتشفشان چون شمع، استخوانش را

ــ تو کجایی؟ 

در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان 


تو کجایی؟ 

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام: 

در سر کوچه ی نـاشُـکــر ، خیـابان خشکید

تـا رسیـدم لب دروازه ، بیـابـان خشکیــد


یـأس بـارانــی تـردیـــــــد محبّت راکُشت

آهی آتـش نـزده لقمه ی ایــمان خشکیـد

اصول خلق نیک آمد عدالت

پس از وی حکمت وعفت شجاعت


حکیمی راست گفتار است و کردار

کسی کو متصف گردد بدین چار

تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آیی 

کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی 


راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند 

مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی 

رفته رفته این بزرگیها به بازی می‌کشد 

زنش زاهد هر طرف آخر درازی می‌کشد 


اندس تا از حساب آنسوگذشتی رفته‌ای 

دل نفس در کارگاه شیشه‌سازی می‌کشد 

ز دریچه‌های چشمم نظری به ماه داری 

چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری 


به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است 

تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری 

چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟ 

که ناگه دامن از من درکشیدی 


چه افتادت که از من برشکستی؟ 

چرا یکبارگی از من رمیدی؟ 

عاشقان 

سرشکسته گذشتند، 


شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش. 

و کوچه‌ها 

عمری است کز جگر، مژه خوناب می خورد 

 این ریشه را ببین ز کجا آب می خورد


چشم تو را به دامن ابرو هر آن که دید

 گفتا که مست با ده به محراب می خورد

بیــا فـدای تـو باشم ، نـرو به خاطر من

وَ خاک پای تو بـاشم ، نرو به خاطر من


بیا و ساز دلم را بدست عشق نواز

صدای نای تو باشم نـرو بـه خاطـر من

نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آب 

که به مستی دل مرغان حرم کرده کباب 


کار بر مرغ دلم در کف طفلی شده است 

آن چنان تنگ که گلشن بودش چنگ عقاب 

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست 

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست 


دگر قمار محبت نمی برد دل من 

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست 

یار گرد وفا نمی‌گردد 

حاجتی زو روا نمی‌گردد 


ما به گرد درش همی گردیم 

گرچه او گرد ما نمی‌گردد 

نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش 

نعره مستان شنید، باده درآمد به جوش 


مدعیی جوش می، دید بپیچید سر 

زاری چنگش به گوش آمد و بگرفت گوش 

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی 

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی 


ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد 

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی 

ای جان جهان کبر تو هر روز فزونست 

لیکن چه توان کرد که وقت تو کنونست 


نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم 

چون خوبی دیدار تو هر روز فزونست 

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟ 

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟ 


مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم 

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟ 

عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد 

درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد 


مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیش 

مکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد 

آغــوش سیـلم ازغــم سـودای چشمهات

در حسرتـم کـه دل بنـهم لای چشمهات


خواهـم چشیـد سیب جمال تو را ز شوق

خواهـم رسیـد بـرلب دریــای چشمهات

هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا 

وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا 


شربت من ز کف یار الم بود، الم 

قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا