گــــــــــردو

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اوحدی مراغه ای» ثبت شده است

گر وصل آن نگار میسر شود مرا

از عمر باک نیست، که در سر شود مرا


تسخیر روی او به دعا می‌کند دلم

تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا

۰ نظر ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۳۲
blogo

گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش

چون گنه را عذر می‌آرم، خداوندا، ببخش


پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو

دست حاجت پیش می‌دارم، خداوندا، ببخش

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۰
blogo

اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را

ز روی لاله رنگ خود خجالت‌ها دهی گل را


مرا پیش لب لعل تو سربازیست در خاطر

اگر چه پیش روی تو سربازیست کاکل را

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۷
blogo

ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را

فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را


باری گر از درد تو من زاری کنم، عذرم بنه

چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را

۰ نظر ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۱
blogo

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا


بفغانند مغان از من و از زاری من

شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا

۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۸
blogo

قراری چون ندارد جانم اینجا

دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟


سر عاشق کله‌داری نداند

بنه کفشی، که من مهمانم اینجا

۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۸
blogo

عشرت خلوت و دیدار عزیزان شاهیست

وین نداند، مگر آن دل که درو آگاهیست


آن شناسد که: چه بر یوسف مسکین آمد

از غم روی زلیخا؟ که چو یوسف چاهیست

۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۰
blogo

مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را

راهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را


ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن

نقل حضور صوفی پشمینه پوش را

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۰
blogo

ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هست

می پسندد بر من بیچاره هر خواری که هست


چشم گریانم ز هجر عارض گل رنگ او

ابر نیسان را همی ماند، ز خون باری که هست

۰ نظر ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۰
blogo