گــــــــــردو

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عبید زاکانی» ثبت شده است

مرا ز وصل تو حاصل بجز تمنا نیست

خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست


وفا ز عهد تو میجست دوش خاطر من

جواب داد که خود این متاع با ما نیست

۰ نظر ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۰۰
blogo

عاشق شوریده ترک یار نتوانست کرد

صبر بی دل کرد و بی دلدار نتوانست کرد


جان چو با عشق آشنا شد از خرد بیگانه گشت

همدمی زین بیش با اغیار نتوانست کرد

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۸
blogo

قصه درد دل و غصه شبهای دراز

صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز


محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۸
blogo

چو زلف خویشتن ناگه برآشفت

بتندید و در آن آشفتگی گفت


بدان رنجور بی درمان بگوئید

بدان مجنون بی‌سامان بگوئید

۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۱۳:۲۶
blogo

هرکس که سر زلف تو آورد بدست

از غالیه فارغ شد و از مشگ برست


عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ

داند که میان این و آن فرقی هست

۰ نظر ۲۱ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۱
blogo

یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم

به امید کرمت روی به راه آوردیم


بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست

از ندامت حشر از تو به سپاه آوردیم

۰ نظر ۲۱ دی ۹۴ ، ۲۱:۴۷
blogo

خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد 

وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد


جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن

 زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۸
blogo

این شمع که شب در انجمن می خندد

ماند بگلی که در چمن می خندد


هر شب که به بالین من آید تا روز

میسوزد و بر گریه من می خندد

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۵
blogo

بتی فرخ رخی فرخنده رائی

به شهرستان خوبی پادشاهی


میان نازنینان نازنینی

ز شیرینیش شیرین خوشه چینی

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۰۳
blogo